محمد خزائلى
346
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 4 ) [ شنيدم كه طغرل شبى در خزان . . . . ] شنيدم كه طغرل ( 1 ) شبى در خزان ، * گذر كرد بر هندوى پاسبان ز باريدن برف و باران و سيل ، * به لرزش درافتاده همچون سهيل ( 2 ) دلش بر وى از رحمت آورد جوش : * كه اينك قبا پوستينم بپوش دمى منتظر باش بر طرف بام ، * كه بيرون فرستم به دست غلام درين بود و باد صبا بر وزيد * شهنشه در ايوان شاهى خزيد و شاقى ( 3 ) پريچهره در خيل داشت ، * كه طبعش به دو اندكى ميل داشت تماشاى ( 4 ) تركش چنان خوش فتاد * كه هندوى مسكين برفتش ز ياد قبا پوستينى گذشتش به گوش * ز بدبختيش برنيامد به دوش مگر رنج سرما برو بس نبود * كه جور سپهر انتظارش فزود نگه كن چو سلطان بغفلت بخفت * كه چو بكزنش بامدادان بگفت : مگر نيكبختت ( 5 ) فراموش شد ، * چو دستت در آغوش آغوش شد ؟ ترا شب به عيش و طرب ميرود * چه دانى كه بر ما چه شب ميرود ؟ فرو برده سر كاروانى به ديگ ، * چه از پا فرورفتگانش به ريگ ! بدار ، اى خداوند ، زورق بر آب * كه بيچارگان را گذشت از سر آب توقف كنيد اى جوانان چست * كه در كاروانند پيران سست تو خوش خفته در هودج ( 6 ) كاروان ، * مهار شتر در كف ساربان چه هامون و كوهت چه سنگ و رمال ( 7 ) ، * زرهباز پس ماندگان ، پرس حال ترا كوه پيكر هيون ( 8 ) مىرود * پياده چه دانى كه چون ميرود ؟